close
تبلیغات در اینترنت
ماجرای شکر پارسا

عضویت در گروه تلگرامی صلوات

ماجرای شکر پارسا

پارسایی را بر کنار دریا دیدم که زخم پلیگ برداشته و به هیچ دارویی خوب نمی شد. مدت ها گذشت و شکر خدای عز و جل علی الدوام می گفت.

از او پرسیدند : شکر چه می گویی؟

گفت : شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.

گـر مـرا زار به کـشـتـن دهــد آن یــار عــزیز               تـا نگویی که در آن دم غم جانم باشد

گویم از بنده ی مسکین چه گنه صادر شد               کــو دل آزرده شــد از من غم آنم باشد

گلستان سعدی

درباره : داستان کوتاه ,
بازدید : 270
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 12

برچسب ها :داستان ,داستان کوتاه ,داستان چند خطی ,داستانک ,گلستان سعدی ,صلوات ,زرین دشت ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


قالب وبلاگ