close
تبلیغات در اینترنت
هیچ خدا را ازیاد برده ای؟

عضویت در گروه تلگرامی صلوات

هیچ خدا را ازیاد برده ای؟

حکایتپادشاهی دستور داد پارسایی را به در بار بیاورند. ابتدا نمی آمد و بعد از اصرار بسیار برای ساعتی به دربار آمد. پادشاه دستور داد تا غذا و نعمت بسار آوردندو سپس به او گفت که بیاید واز غذا بخورد.

پارسا که نمی دانست پول این غذا ها حرام است یا نیست از خوردن آن اکراه داشت و لب به آن غذا ها و نعمات نزد.

پادشاه گفت:ای پارسا تو که از این غذا نمی خوری چون می ترسی از پول حرام بوده یا نه پس آیا هیچ وقت شده که خدا را فراموش کنی؟

پارسا گفت:بله هر وقت که شما را بیاد بیاورم!!!!!

درباره : داستان کوتاه ,
بازدید : 346
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 36

برچسب ها :داستان ,داستان کوتاه ,داستان چند خطی ,داستانک ,حکایت ,حکایت پارسا و پادشاه ,پادشاه و پارسا ,صلوات ,زرین دشت ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


قالب وبلاگ