close
تبلیغات در اینترنت
هیچ خدا را ازیاد برده ای؟

هیچ خدا را ازیاد برده ای؟

حکایتپادشاهی دستور داد پارسایی را به در بار بیاورند. ابتدا نمی آمد و بعد از اصرار بسیار برای ساعتی به دربار آمد. پادشاه دستور داد تا غذا و نعمت بسار آوردندو سپس به او گفت که بیاید واز غذا بخورد.

پارسا که نمی دانست پول این غذا ها حرام است یا نیست از خوردن آن اکراه داشت و لب به آن غذا ها و نعمات نزد.

پادشاه گفت:ای پارسا تو که از این غذا نمی خوری چون می ترسی از پول حرام بوده یا نه پس آیا هیچ وقت شده که خدا را فراموش کنی؟

پارسا گفت:بله هر وقت که شما را بیاد بیاورم!!!!!

درباره : داستان کوتاه ,
بازدید : 447
امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 36

برچسب ها :داستان ,داستان کوتاه ,داستان چند خطی ,داستانک ,حکایت ,حکایت پارسا و پادشاه ,پادشاه و پارسا ,صلوات ,زرین دشت ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


قالب وبلاگ