close
تبلیغات در اینترنت
درس گرفتن از هزار پا (داتسان کوتاه)

عضویت در گروه تلگرامی صلوات

درس گرفتن از هزار پا (داتسان کوتاه)
حکایتبی دست و پایی هزار پایی را کشت. صاحبدلی از آنجا می گذشت گفت:
سبحان الله، این هزار پا با هزار پایی که داشت چون اجلش رسید نتوانست از این بی دست و پا بگریزد.
 
چو آید ز پی دشمن جــان ستان          ببندد اجــل پای اســــــــــب دوان
در آن دم که دشمن پیاپی رسید           کمان کیانی نشاید کشـــــــــــید
درباره : داستان کوتاه ,
بازدید : 345
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 2

برچسب ها :داستان ,داستان کوتاه ,حکایت ,گلستان سعدی ,سعدی ,گلستان ,حکایت های گلستان سعدی ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


قالب وبلاگ