close
تبلیغات در اینترنت
اما برای تو همیشگی است (حکایت)

عضویت در گروه تلگرامی صلوات

اما برای تو همیشگی است (حکایت)
حکایتپادشاهی به کشتن بی گناهی فرمان داد.
بیگناه گفت:ای پادشاه! مراببخش، چون به موجب خشمی که داری فقط در یک لحضه مرا می کشی اما تو همیشه گناه کشتن مرا با خود داری.....
 
دوران بقا چو باد صـــحرا بـگـــــذشـــــــت          تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشـت
پنداشت ستمگر که جفا بر مــــــا کـــــرد           در گردن او بماند و بر مـــــا بگذشــــــــت
 
کلام شخص بی گناه در پادشاه تاثیر گذاشت و او را بخشید.
 
گلستان سعدی
درباره : داستان کوتاه ,
بازدید : 409
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 2

برچسب ها :داستان ,داستان کوتاه ,حکایت ,گلستان ,گلستان سعدی ,سعدی ,صلوات ,زرین دشت ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


قالب وبلاگ