close
تبلیغات در اینترنت
امام سجاد (ع) و حسن بصری

عضویت در گروه تلگرامی صلوات

امام سجاد (ع) و حسن بصری
روزی حسن بصری در برابر انبوهی از جمعیت در منا مشغول سخنرانی بود و امام زین العابدین (ع) از آنجا عبور می‌كرد، وقتی كه این منظره را دیدند كمی ایستادند و فرمودند:
مقداری سكوت كن.
سپس حسن بصری ساکت شد.
امام (ع) فرمود:
كردار خودت، بین خود و خدا، طوری هست كه اگر فردا مرگ به سراغ تو آید، از عمل خود راضی باشی؟
حسن بصری گفت:نه!
امام (ع) فرمود :
آیا تصمیم داری كردار كنونی خود را ترك كنی و كرداری پیش گیری كه برای مرگ مورد پسند باشد؟

حسن بصری كمی سرش را پائین انداخت، سپس سر برداشت و گفت:
با زبان می‌گویم تصمیم دارم ولی بدون حقیقت است.
امام (ع) فرمود :
آیا امید داری كه پیامبری پس از محمد (ص) بیاید و تو با پیروی او سعادتمند شوی؟
حسن بصری: نه!
امام (ع) فرمود : آیا امید داری كه جهان دیگری وجود داشته باشد، كه در آنجا به مسئولیت‌های خود عمل كنی؟
حسن بصری: نه.
امام (ع) فرمود:
آیا كسی را دیده‌ای كه با داشتن كمترین شعور حال تو را برای خویش بپسندد؟
تو با اعتراف خودت در حالی به سر می‌بری كه از آن راضی نیستی و تصمیم انتقال از این حال را هم نداری و به پیامبری دیگر و جهانی جز این جهان برای عمل امیدوار نیستی آن وقت با این وضع اسف انگیز كه خود داری مشغول وعظ و نصیحت دیگرانی؟
منطق نیرومند امام چنان این سخنور زبردست را كوبید، كه دیگر نتوانست چیزی بگوید. همین كه امام (ع) از آنها دور شد، حسن بصری پرسید:
این كه بود؟
گفتند: این علی بن الحسین(ع) بود.
حسن بصری گفت:
حقاً او از خاندان علم و دانش است.
پس از این رسوائی، دیگر ندیدند كه حسن بصری مردم را موعظه كند.
درباره : داستان کوتاه ,
بازدید : 313
امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 1

برچسب ها :داستان ,حکایت ,حسن بصری ,امام سجاد و حسن بصری ,شرمندگی حسن بصری ,داستان کوتاه ,صلوات ,زرین دشت ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


قالب وبلاگ